آدمانه ها

ساقيا دگر ساغر لب نما نمي نوشم .................................................... ارمني ترك پركن ، تازه نامسلمانم

+ چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟؟؟

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم ، تنهایم !

تو اگر ما نشوی ، خویشتنی ...

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم ؟!

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم ؟!

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند !

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟!

چه کسی با دشمن بستیزد ؟!

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد ؟!

دشتها نام تو را می گویند ...

کوهها شعر مرا می خوانند ...

کوه باید شد و ماند

دشت باید شد و خواند ....

حمید مصدق

نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن ...


تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن .

نگاهت آتشم می زند .

نفسم را می گیری ، خفه می شوم .

نگاهم نکن .

نگاهت تمام زندگی ام را به آتش می کشد ، عزیز .

یعنی چه ؟

خدایا یعنی چه ؟

خدایا کجایی پس ؟

چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید می شوی ؟

مگر نه اینکه می گفتی رحمان و رحیمم ،

مگر نمی گفتی یار مظلومان و دشمن ستمگرانم ؟

چرا وقت نیاز نابینا می شوی ؟

سی سال کافی نبود ؟

کشتار دهه شصت کافی نبود ؟

کشتار جنگ هشت ساله کافی نبود ؟

کشتار 18 تیر کافی نبود ؟

چشمت را باز کن ،

اگر آزمایشی بود کردی ،

اگر مصلحتی بود انجام دادی ،

اگر دور اندیشی بود داشتی ،

امروز می بینی به اسم تو کشتار می کنند ،

نگذار باور کنم که نماز جمعه ریاکاران را

بر آسفالت خونین خیابان ، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری ...

هر وقت نیازت داشتم نبودی .

من بَد .

این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی در آغوش پدرش جان بدهد ؟

پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن ...

یک هفته است می خواهم بنویسم اما نمی توانم .

می نویسم اما منتشر نمی کنم .

تحلیل علمی ارائه بدهم ؟

اخبار نا گفته را بنویسم ؟

پیش بینی کنم ؟

برای مردمی که سینه هاشان با گلوله اسلام ولایی پاره می شود نسخه بپیچم ؟

آخر چه بنویسم ؟

چه بگویم وقتی همه چیز را نگاه معصومت می گوید؟

تنها چیزی که شاید بتوانم بنویسم شرمنده گی و رو سیاهی ام است که پیش تو برایم مانده

. مرا ببخش که نماندم .

مرا ببخش که جان بی ارزشم را گرفتم و گریختم .

مرابخش که نیستم تا یاورت باشم .

مرا ببخش اگر اینجا مثل مرده ها دستم از آن خاک ولایت زده ایران کوتاه است ،

مرا ببخش که می نشینم و فیلم پرپرشدنت را می بینم .

تو را به عزیزت اینطور نگاهم نکن .

نگاهت آتشم میزند .


نامه احمد باطبی به ندا آغاسلطان

نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زیباست !

این قطعات ادبی رو در یه پست و به دنبال هم واسه ی دوستان علاقه مند میگذارم ، چون به نظر میرسه هر کدومش داره به نحوی ماقبل خودشو به چالش میکشه ...

برا خوندن روی لینک ادامه مطلب کلیک کن

یعنی این دو تا هنرمند سر کل کل گذاشتن با همدیگه در حد المپیک !!!

تو هم دوست داشتی بنویس واسمون ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چه کشکی چه پشمی ؟؟؟

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
...
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت..
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم....
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد !!!



کتاب کوچه
احمد شاملو

 

نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چند تا ؟؟؟

بهش گفتم : چقدر دوستم داری ؟

فکر کرد ...

بهش گفتم : عدد بگو ...

نیگام کرد ... از اون نگاهای عجیب ... سعی کردم معما رو قبل از اینکه جوابشو بده از چشاش خودم حل کنم ، اما نشد ؛ نتونستم !!!

نمی دونی چقدر سخته تعیین کمیت و مقدار واسه میزان عشق یه پدر ... میگی نه ؛ امتحان کن !

با سماجت گفتم : عدد ؟

؟

؟

؟

گفت : از اینجا تا آسمون ...

و این بار من فکر کردم ؛ یعنی چقدر ؟؟؟

به آسمون نیگاه کردم ... به خودم نیگاه کردم ... دستمو بردم بالا ... آسمون بلند بود ... خیلی خیلی بلند بود ... شایدم دست من کوتاه ...

گفتم : بقیه چی ؟ بقیه رو چقدر دوست داری ؟؟؟

مامان من ، مامان خودت ، ابراهیم ؟

بی مکث و حتی لحظه ای تردید گفت : تا همون آسمون ...

گفتم : نخیرم قهر، قبول نیست ؛ مگه میشه چند نفر رو به یه میزان دوست داشت ... همه از اینجا تا آسمون ... محاله !

با تموم قدرت و مردونگی پدرانه اش دستاشو دور شونه هام حلقه کرد و در گوشم زمزمه کرد : کمیت ثابته ، جنس و نوع دوست داشتنه که فرق میکنه .

یاد حرف مامان افتادم که یه روزی گفت : با ازدواج محبتا تقسیم میشه نه که کم بشه ...

.

.

.

باید برم تست هوش !!!

نمی فهمم چی میگن اینا ... .

نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به امید روزی که دیگر حکم قصاصی صادر نشود

دشت ها آلوده ست

در لجن زار ، گل لاله نخواهد رویید .

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل ِ گندم خوب است

گل ِ خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده است

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؟؟؟

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

 

 حمید مصدق

نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ گروس عبدالملکیان

در اطراف خانه ی من

آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است !

آن کس که به پنجره .... غمگین !

و آن کس که به جستجوی آزادی است ،

میان چار دیواری

نشسته ... می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد

چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته

می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد

چند قدم ....

حتی تو هم خسته شدی از این شعر

حالا چه برسد به او که .... نشسته

می ایستد ....

نه ! .... افتاد !

 

گروس عبدالملکیان

نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ برای مام عزیز و عشق بی پایانش که در خواب هم مرا می بیند ...

دوست دارم برای همه مشکلاتی که

در گذشته پیش آوردم

عذرخواهی کنم .


می دانم که خیلی استقلال طلب

و ناآرامم

و زندگی با من

آنقدرها ، راحت نیست .


هر چند به نظر نمی رسد

که آراء و ایده آل های تو را

دنبال می کنم ،

ولی مطمئن باش

سرمشق من در زندگی

تو هستی .


در جست و جوی زندگی مطلوبم ،

زمان های طولانی را پشت سر گذاشتم

و عقاید و اهداف بسیاری را

دنبال کردم .


تو همیشه

در کنارم بودی

تا یاورم باشی .


این طور به نظر می رسد

که هرگز

به راه راست نخواهم رفت .


حال که می دانم

چه می کنم و به کجا می روم ،

سپاس گزارم که همیشه

در کنارم بودی ،

دوستت دارم و تا ابد

قدر تو را خواهم دانست .

 

سوزان پولیس شوتز

نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد